بهرام بزرگ

هرگلی رنگی هرگلی بوئی

آخرین بار که آقای فردادی را دیدم موهای خرمایی و تنکش منظم شانه شده بود. حتا سبیل پر پشتش هم شانه شده و یک قد بود. یک پیراهن سفید و همان کت و شلوارسرمه ای که اولین بار با آن دیده بودمش هم تنش بود، بدون لکه کنار یقه.  خط های موازی و سفید کت وشلوارش، هیکلش  را بلند و لاغر نشان میداد. ولی صورتش این بار آرام بود و چشما نش بسته. همان طور که معمول آدمهای مرده  هست. قران کوچکی را آن طور که پروانه سفارش کرده بود گذاشتم توی تابوت کنار بالش زیر سرش. نمی دانم چرا هم زمان فکرکردم اگر داخل تابوت دو سه سانتی متر بلند تر بود اندازه ام می شد. دوباره به صورتش نگاه کردم .

 

نگاهم با رخوتی به تصویرروی فنجان قهوه خیره مانده بود . رخوتی مثل خمیازه که جلوش را نمی شود گرفت.  قاشق را برداشتم. قهوه ام را هم زدم . تصویر گویا تر شد. مثل آدمی بود که از دو طرف کشیده شده باشد. دست ها و پاهای بلندش دور بدنش پیچیده بود. سرش و دو چشمش دیده نمی شد، انگار که سرش به جلو خمیده بود. کتاب کنار فنجان قهوه ام را باز کردم. با سر خمیده  به هوای خواندن کتاب دوباره زل زدم به تصویر روی قهوه. به خودم می گویم:

 ” کی آمدند تو که من ندیدم . اگر برگردد و به این طرف نگاه کند چی ، از پشت  فقط یک بدن کشیده بدون سر میتواند ببیند. “

 بعد از مدتی کتاب را برداشتم و جلوی صورتم گرفتم تا پیرزن میز بغلی که او هم تنها نشسته بود ولی بدون کتاب، دوباره بر نگردد تا ببیند به چه کسی یا چه چیزی زل زده ام. شاید فکرمی کرد به خودم درآینه نگاه می کنم نه به لباس نارنجی دختری که با مردی کنار در، رو به خیابان نشسته بود .

حالا پروانه مثل همیشه دست چپش را روی شانه مرد گذاشته بود و سرش را روی دستش آن طور که انگار در گوشش چیزی را با لبخندی ملیح توصیف می کند. دست راستش حتمن با دکمه بالائی پیراهن سفید مرد بازی می کرد. هر چند که دیده نمی شد. یک دست مرد دور بدن پروانه پیچیده بود و  دست دیگرش روی تلفن دستی اش روی میزبود. پاهای درازش را نمی شد دید. اگر کنار من می ایستاد به نظر می رسید همان اندازه که من از آقای فردادی بلندتر بودم  از من بلند تر باشد .

به خودم درآینه نگاه کردم . موهای خرمائی و دو چشمم که مثل چشم های آقای فردادی هی تنگ و گشاد می شد. بقیه صورتم رنگ سرخ جلد کتاب بود ” بازی های شیطان”  نوشته ” رابرت دریفوس″ .

آقای فردادی چشمانش را طوری تنگ و گشاد می کرد انگار که می دید چیزی را که دیگران نمی دیدند. مخصوصن با آن پوزخندی که پشت این نگاه ها می آمد. فرم لبهایش طوری  بود که همیشه از یک طرف  به پائین می کشید و شبیه به پوزخند می شد.  چون صدائی نداشت می  شد گفت که پوزخند نیست .

 بر روی قهوه سرد شده با قا شق تصویر د یگری می سازم. هر چه سعی می کنم که شبیه صفحه شطرنج نشود، می شود. همیشه همین طور است آنچه را که نمی خواهم ظاهر می شود وسط  ابرها ، تو چراغ عابر پیاده، در آینه ، روی فنجان قهوه ….

پیش خودم می گویم ، اگر آقای فردادی می دانست که پنج هفته و چهار روز و سه ساعت بیشتر وقت ندارد ، حتمن دو ساعت ازجمعه شبش را صرف بازی شطرنج با من نمی کرد. آن هم به خاطر این که برای خود ش فرصتی بخرد و بپرسد ، غیر از شما فرخ دیگری هم در این شهر هست.  وقتی رسیدم به خانه جین ، قصدم فقط  پس دادن کتاب فلسفه بود. هر چند که گفته بود  جمعه شب حتمن بیا که دوستان دانشگاهی همه  آنجا هستند. آن شب اگر جین موهای بلند و لقش را کنار نمی زد و صورتش را به گوشم نمی چسباند و به من نمی گفت:

 ” تورا بخدا بمان  ٍ یک ایرانی تازه رسیده مهمان دارم که هیچکس را نمی شناسد “

 نمی ماندم . 

 حالا می فهمم حتمن کسی گفته بود سراغ پروانه را باید از فرخ گرفت . پیش خودم می گویم آقای فردادی چند بار تا آن روز اسم فرخ را در ذهنش تکرار کرده بود که من را دید. من از تکراراسم در ذهنم بیزارم. مثل همین اسم  پروانه .

 آقای فردادی در تمام شب اسم پروانه را نیاورد. حتا وقتی که نیم بطر ویسکی جلو دستش را تمام کرده بود. چشمانش مثل صورتش سرخ شده بود و دستش می لرزید وقتی که شاهش را تکان می داد. درست مثل مردی که که زنش با مرد دیگری رفته باشد که حالا جلویش نشسته و با او شطرنج بازی می کند، ولی مطمئن نیست.  صفحه شطرنج چیده شده، کنار لیوان ویسکی اش روی میز کنار اتاق بود که گفت:

 ”  بگفته جین شما هم گویا مثل من اهل شطرنج هستید. ”  منتظر جواب من نشد. د و صندلی بغل دَر  را کشید کنار میزو گفت ” بفرمائید ”  و صفحه شطرنج را چرخاند تا مهره های سفید جلوی من قرار گرفت. سرباز جلوی وزیرم را دو خانه جلو بردم و بازی ما شروع شد. آقای فردادی آرام و محتاطانه بازی می کرد. برای مدتی هر دو ساکت بودیم و حرف زیادی بین ما رد و بدل نشده بود تا این که با رخ وشاهش قلعه بست. وقتی که هردو دستش در کار بود و دود سیگار کنار لبش میرفت بطرف چشم چپش که حالا بسته بود  گفت:

 ” زندگی مثل این صفحه شطرنج است. ابر قدرتی حرکتی می کند و من از این ور د نیا سر در می آورم .”

 با پوزخندی پشتش که شاید پوزخند نبود. من سرم به بازی گرم بود و جوابی ندادم. وزیرم را یک خانه جلو بردم که نگاهی به دست من کرد و گفت:

” شما با این حرکت در واقع به من کیش دادید نه. “

 من فقط سرم را تکان دادم . بعد برای مدتی  سکوت شد. شاید داشت به حرکت بعدی مهره های شطرنج فکر می کرد یا کلمات آنچه را که می خواست بگوید . دست عرق کرده اش را با دستمال توی جیب کتش خشک کرد. بعد  وقتی که شاهش را تکان می داد  بی مقدمه گفت: ” غیر از شما فرخ دیگری هم در این شهر هست. ”  از سئوالش ولحن گفتنش جا خوردم. به صورتش نگاه کردم. آهسته گفتم:

  ” فکر می کنم که حتمن هست. “

 سرم را به علامت این که مطمئن نیستم یکور کردم .

 

با صدای زنگ تلفن مرد، چشمانم دوباره رفت به نیم رخ پروانه که داشت با چشم های بسته صورت و گردن مردرا بو می کشید. حتمن ادوکلنی است که برای تولدش خریده است. صدای مرد پای تلفن بلند است. پروانه می گفت ادوکلن مناسب برای هر مردی فرق می کند. بستگی به شخصیتش دارد. ادوکلنی که آقای فردادی آنشب زده بود را یادم هست. از آنهائی بود که پروانه گفته بود ، نه ، برای تو مناسب  نیست و پیش خودش حتمن ادامه داده بود این برای آقای فردادی مناسب است.

 بخاطر جواب من با صدای دو رگه و سنگین،  آقای فردادی برای مدتی حرف نزد . برای آنکه صحبت را عوض کرده باشم  گفتم: ” یک سالی می شد که بازی نکرده بودم. ”  به آرامی  گفت

” فرق سنی من و شما را هم بگذار رویش من حدودن پنج شش سالی است که بازی نکرده بودم ولی شطرنج چیزی نیست که آدم یادش برود ” .

 سپس دستش را برد توی موهای تنکش که منظم شانه شده بود. آه کوتاهی کشید و سیگار دیگری روشن کرد. مهمان ها یکی یکی می رفتند و ما هم مجبورن بازی را تمام نکرده بلند شدیم .  با همان تعارفات معمول خداحافظی کردیم . شماره تلفنی هم دادم که هیچ وقت زنگ نزد. فکر کرده بودم اگرزنگ زد برای شام دعوتش کنم  به بهانه یک بازی دیگر. پای تلفن حتمن از دست پخت پروانه هم  تعریف می کردم و او هم پیش خودش می گفت می دانم . ولی من نمی دانستم . حتا وقتی که جین گفت که آقای فردادی دیروزبطورناگهانی مرد ، با تاثرفقط فکر می کردم یک هم بازی تازه شطرنج را از دست داده ام که گاه سئوالهای بی ربطی هم می کرد.  تا این که جین گفت راستی سراغ پروانه را هم گرفته بود. تازه آن وقت بود که دلیل سئوالش را فهمیدم.  روی صندلی نشستم.  انگار وزنی روی سینه ام بود . وزن نگاه های صبور آن شب آقای فردادی و آنچه که پروانه نگفته بود .

 

یکی ازاتاق های  آپارتمان دو اتاق خوابه من بوی لاک ناخن می داد.  وسط اتاق بین مجله های زنانه می نشست. لای انگشت پاهایش را پنبه می گذاشت، با دقت ناخن ها یش را لاک می زد  و به تلویزیون کوچکی که همیشه روشن بود گوش می کرد. همه به بهانه این که یک سا ل برای  یادگیری زبان انگلیسی کافی نیست، حتا اگر با یک پسر جوان ایرانی زندگی کنی که در خانه به خاطر تو فقط انگلیسی صحبت می کند. یک سال و چهار ماه فکر کردم که اگر پروانه را دوباره ببینم چطور برق چشمانم را پنهان کنم و بگویم اتا قت هنوز دست نخورده است شاید کمی گرد و خاک روی  چند مجله ای که هنوز وسط اتاق است .

 

بعداز چند روزی که ازمراسم خاکسپاری گذشت رفتار پروانه رفته رفته عوض شد.  تا این که از یک روز همه چیز قطع شد . بوی لوبیا پلو ، بوی لاک زدن جلوی تلویزیون ، همخوابگیش با من ،  تصمیم  کدام کفش با کدام پیراهن  و…. 

بعد از چند هفته نمی دانم چه شد که یک روز وقتی چائیش را روی میز می گذاشت مثل گذشته ها با لبخند، سرش را آورد نزدیک صورتم و گفت:

 ” این همان پیراهنی نیست که من به بهانه دوختن دکمه بالائی که تو دستم کنده شد، گفتم  حتمن که نخ و سوزن توی خانه ات پیدا می شود . نه ! خدای من باورم نمیشود که هنوزم اینجام. ” 

   بعدش هم  با کمی من ومن گفت:

 ” شرایط من را که می فهمی، نه، فکر کنم تا چند روز دیگر کارهایم جور بشود.”   آن روز جمعه هفته بعد ش بود. آمدم خانه و  بوی شامپو که عصرها از حمام می آمد نبود، نه نوشته ا ی، نه آن  چشم های خمار و نه بوی  لاک قرمز انگشتا نش. هیچکدام نبود  . فقط چند مجله روی زمین بود و لکه لاک قرمزدستش روی کلید چراغ . همان که از مدت ها قبل مانده بود  .

 

صدای رعد و برق یک دفعه من را به خودم  آورد. به ساعتم نگاه کردم. از جا بلند شدم. کتابم  و دکمه های کتم را بستم. پول قهوه را حساب کردم.  کتاب را زیر بغل گذاشتم و هر دو دستم را  توی جیب شلوارم کردم و بطرف در رفتم .  سرم پائین بود که  پروانه جیغ کوتاهی کشید وگفت: ” باورم نمی شود بعد از این همه سال.” سپس دست هایش را از روی شانه مرد برداشت. از جا بلند شد. دستهایش را بازکرد و صورتش را برای روبوسی جلو آورد.  خواستم بگویم یک سال و چهار ماه و یازده روز وقتی که صورتم بوی عطر صورتش را می گرفت.  گفتم:

 ” آره فکر می کنم یکی دو سالی می شود. “

 سپس سرش را عقب گرفت و دو باره نگاهم کرد. مرد هنوز پای تلفن بود که معرفی اش کرد. صورت مرد را درست ندیدم ، اسمش را که می گفت ، سینه ام رابا صدائی بلند صاف کردم  تا نشنوم. وقتی که آمدم بیرون باران شروع شده بود و هوا رو به تاریکی می رفت .

 

بهرام بزرگ

11-05-18

 ***********************

کلید شکسته در قفل

 پف صورت آقای صولتی از همان اول که دیدمش باعث یک حس احترام در من شد. بقیه نشانه های او مثل قد و وزن، متوسط ومعمولی بود. البته ژل موهای کوتاه مجعدش هم به سن و سال آدم چهل و پنح ساله نمی خورد. مخصوصن که وقت بستن بند کفش، تنک بودن وسط سرش، توی چشم می زد. عکسِِ در قابِ نقره ای را حتمن بعد از ساعت پنج بعد از ظهر گرفته است. این را از نشست همین پف صورتش درعکس می شود گفت. از موقعیت و بریدگی  دست چپ حدس می زنم عکس رویا را که کنارش نشسته بوده بریده باشد.

مرادی می گوید: ” هر چند که گرمه، ولی چائی که می خوری؟ “

چشمم را از  قاب عکس کنار تلفن  بر می دارم و می گویم: ” اگر خودت می خوری من هم بدم نمی آد.”

مرادی داشت به قوطی چائی و کتری روی میز آشپزخانه اشاره می کرد که این را گفت. بعدش هم به دورو برنگاهی انداخت و ادامه داد: “فکر می کنم شش ماهی بشه که آمده توی این آپارتمان. نگاه کن، باورم نمی شه، این هم زندگی  آقای صولتی در غربت با این همه معروفیت.”  بعد وقتی روی نک پاهایش ایستاده بود و داشت طبقه‌ی بالائی کمد آشپزخانه را وارسی می کرد گفت: ” لیوان م پیدا کردم ولی قند نه”.

گفتم: “من که چائی م را تلخ می خورم.”

لیوان‌ها را گذاشت روی میز ناهار خوری و برگشت به آشپزخانه و مشغول درست کردن چای شد.

گفتم: ” درست می گی،  خب،  بد بیاری هم هست.”

انگار که یاد حرف چند دقیقه قبلش نباشد، گفت: “چی؟”

می گویم: “روی هم رفته گفتی چندتا کتاب هست؟”

می‌گوید: “فکر می‌کنم یک صد تائی باشه حداقل.” و اشاره می کند به ردیف کتاب هائی که منظم  کف اتاق کنار دیوار روی هم چیده شده است.

آپارتمان یک اتاق خوابه کوچکی است. با یک فضای باز، آشپزخانه و بعد یک میز ناهار خوری با چهار صندلی چوبی، جائی که من و مرادی نشسته ایم. کنار میز کوچک تلفن، کمی آن طرف تر یک مبل مخمل آبِیِ رنگ و رو رفته هست، با یک صندلی چرمی کنارِ پنجره‌ی بزرگِ  رو به خیابان. از میز کوچک کنارش که تای میز تلفن است و جا سیگاری روی آن می شود گفت که جای نشستن روزانه آقای صولتی باشد. ازجا بلند می شوم و می روم به طرف پنجره. از لا به لای بلوک آ پارتمان های پشت، پارک بچه ها به چشم می خورد که شلوغ است و قسمتی از یک خیابان. چند دقیقه ای روی صندلی چرمی می نشینم و به بازی بچه ها نگاه می کنم.

مرادی می گوید: “خوب شد که برای کتاب‌ها به فکر شما افتادم. راستش بهتر از شما کسی را پیدا نکردم که علاقه‌ای به نگه داشتن این کتاب‌ها داشته باشه. مخصوصن که اهل قلم هم هستید و ارزش این نوع کتاب‌ها را می‌دونید.” 

بعد از مکثی دوباره ادامه می‌دهد: “باید یک فکری هم برای بقیه ی خرت و پرت‌هاش بکنم. صاحب خانه تا آخرماه بیشتر وقت نداده. درمون صولتی هم به نظرمی رسه طولانیه. مخصوصن بعد از آن که گویا عمدن آب جوش را می ریزه روی سینه ش. باید بیست و چهار ساعته  تحت مراقبت باشه وبه این زودی ها بیرون بیا نیست. “

وقتی بر می گردم که سر جایم بنشینم، مرادی جزوه‌ای را که روی کتاب ها افتاده برمی دارد و می گذارد کنارلیوان چائی که حالاحاضر شده بود و می گوید: ” این همان آخرین داستانی است که چند هفته پیش به سفارش صولتی آوردم پیش شما.  صولتی دوست داشت که حتمن نظر شما را بدونه.”

زیر لب می گویم: “خُب،  قحط الرجاله دیگه.”

بعد لبی به چائی زد. بی اختیار سرش را تکان داد. لب‌ها را که از دو طرف زیر فشار لپ‌های گوشتالودش کوچک به نظر می رسید، جمع‌تر کرد و گفت: “من که بدون قند نمی‌تونم این و بخورم.”

بعد بلند شد. نگاهی به هیکل خودش انداخت. لبخندی زد و گفت: “چه می‌شه کرد.” و برگشت بازبه وارسی کردن کمدهای آشپزخانه.

هر چند داستان را دو بار با دقت خوانده بودم، باز نگاهی به صفحه‌ی اول آن انداختم. بی اختیار پیش خودم شروع به خواندن کردم.

 

” قفل بالائی را اول می بندم بعد قفل وسطی  و پائینی را. عادتم شده. دو باره قفل پائینی را باز و بسته می کنم و وقتی که همین کار را با قفل های وسطی و بالائی انجام دادم آن وقت احساس آرامش بیشتری می کنم. آرامش، از صدای کلیک کلیک قفل ها. این هم از آن مرض های مرموزی است که آدم یواش یواش به آن مبتلا می شود . بدون آنکه خودش بفهمد. حالا صدای کلیک قفل ها را اگر شبی چند بار نشنوم خوابم نمی برد. اما زنم…”

 

مرادی با صدائی آهنگین  می گوید:  “حالا شد درست. قندون هم پیدا کردم.”

 بعد دستمال سرمه ای رنگی را که تقریبن رنگ تی شرتش است از جیب جلوی شلوار جینش در می آورد و عرق پیشانی و سرش را پاک می کند. با این کارش سعی می‌کند  موهای کم پشت تاب دارش را بچسباند به کف سرش . سپس نگاهی به جزوه باز شده‌ی جلوی  من می کند و می‌گوید: “این آخری را نخوانده ام. “

می گویم: “داستان خوبی است. اضطراب راوی را می شود خوب حس کرد.” 

لیوان چائی را در دست می گیرم. نگاهی به مرادی می کنم و ادامه می دهم: “همان طور که می دانی شناخت من از آقای صولتی فقط ازطریق کارهای ایشان ست و بس. ولی فرق زیادی بین فضای این داستان می بینم و داستان قبلی که چندین ماه پیش خودش یک نسخه قبل از چاپش را به من داد.” 

مرادی با سر تائید می کند و می گوید: ” آره، یادمه.” 

بعد اشاره به جزوه توی دستم می گویم: “زندگی را نمی شه این قدرها هم سخت گرفت.”

انگارکه سوژه خوبی به دستش داده باشی می گوید: “یک دفعه عوض شد. نمی دونم چی شد. گفتی صولتی را نمی شناسی، از من به پرسی می گم صولتی بود وآرزوهاش. یک زن خوب و یک عالمه بچه،  فدات شم، صولتی را می شه در دو کلمه تعریف کرد. ساده و احساساتی. همین و بس.”  بعد هم قند را گذاشت توی دهانش و با صدای مزه مزه کردن باز تکرار کرد ” ساده و احساساتی.”

من جوابی نمی دهم. سرش را کج کرده نگاهش می رود روی عکس کنار تلفن،  با پوزخندی می گوید: “رویا خانم این را حتمن از همون روز اول فهمیده بود. من که سر در نمی آرم . حاملگی و سریع جدا شدنش را می گم.” 

سپس طوری نگاهم می کند انگار که نظرم را خواسته باشد. در یک آن، دهانم را باز می کنم تا در مورد مسئله و مشکل رویا حرفی بزنم ولی منصرف می شوم.

می‌گویم: “راستی  تشخیص دکترها چی بوده.”

می گوید: “بعد از این همه برو و بیا، به نظر می رسه که  فروپاشی عصبی باشه. البته گویا یک زمینه‌ی قبلی هم در نوجوانی داشته. خب گفتم که آدم حساسیه. در ضمن یکی از روانپزشک‌ها گفته که علائم اسکیتزو فرنیا هم در حرف‌هایش دیده می شه.”

بعد وقتی مرادی ادامه داد و شروع کرد از بیمارستان و دوا و درمان صحبت کردن، بی اختیار قسمتی ازآخرین داستان صولتی به ذهنم رسید که بی ربط به حرف روانپزشک نبود. همان طور که به مرادی گوش می کردم ،  صفحه‌های جزوه ای را که هنوز در دست داشتم عقب و جلومی کنم تا می رسم به آن قطعه، این بار با دید دیگری می‌خوانم.

 

” این خطی بودن زمان را می گویم. این که بر می گردیم و می گوئیم شش ماه پیش یا بیستم تیر سال  هزار و سیصد و فلان چه معنی می دهد. همین است که من با آن مشکل دارم. زمان برای من یک حجم است. ذهنم بی اختیار آن طور که دلش می خواهد اتفاقات گذشته حتا آن هائی که هنوز نیامده را  جلوی چشم می آورد. مشکل من  همین ندانستن وقفه های زمانی است که می آید و می رود. زنم هم همین طور. یادم نیست که کی گفت می خواهد برود. رفتنش را یادم هست.  یعنی صدای بهم خوردن در را می گویم.  ولی من نه بلند شدم که به گویم نرو ویا خدا حافظی و یا حتا فحشی که یادش بماند و کینه اش را بیشتر کند. من از این لحاظ در حقش کوتاهی کردم. باید…”

 

مرادی که می فهمد به توضیحاتش چندان توجهی ندارم حرفش را قطع می کند. از جا بلند می شود. به طرف عکس روی میزتلفن می رود. آن را بر می دارد و می گوید: ” شاید باورتون نشه، من یک عکس هم از صولتی ندارم. شاید چندتا از زمان دبستان با بقیه کلاس″.

بعد  انگار که چیزی یادش آمده باشد با لبخندی ادامه می‌دهد: ” نمی دانم چرا از بچه گی هم هیچ وقت نصرت صدایش نکردم .بچه های دیگر هم همین طور، همیشه صولتی.”

حالا عینک دسته فلزی ش را از چشم بر می‌دارد و به عکس کنار تلفن خیره می شود و می‌گوید: ” اگر اشتباه نکنم این عکسیه که چند روز بعد از عروسی، خودم توی پارک گرفتم. همان روزی که چند ساعت قبلش  شما را هم در شاپینگ سنتر دیدیم.”

و بعد آن را بر می دارد وبه پشت و روی قاب طوری نگاه می کند انگار که دنبال بقیه‌ی عکس می گردد.

 

در شاپینگ سنتر بود که اولین بارآقای صولتی را دیدم.  ساعت حدودن یک بعد از ظهر بود و بر اساس حدس من در این موقع روز، باد صورتش کمی نشست کرده بود. حتا معلوم بود که لب‌هایش هم احساس سبکی می کنند. چون لبخندی را که از دور زد همان طور روی لب هایش نگه داشت. حتا تا پایان معرفی اش به من توسط رویا ( خانم صولتی).

اسم رویا از همان روز اول ازدواج، – به خواسته‌ی خودش که گفته بود از این که خانم صولتی صدایم می‌کنند احساس افتخار می‌کنم – از رویا، زن سابق ارجمندپور، به خانم صولتی تبدیل شده بود. این اسم هفت ماه دوام آورد. سه ماه زندگی مشترک و چهار ماه جدائی قبل از طلاق.

رویا را از دور دیدم. ولی مطمئن نبودم که عکس العملش با دیدن من چه طور خواهد بود. پس نگاهم را به طرف بقیه‌ی مردم و مغازه ها گرداندم تا اگر خواست  مسیرش را عوض کند احساس بدی نداشته باشد.

از آخرین باری که رویا را دیده بودم حدودن سه سال و هفت کیلو اضافه وزن می‌گذشت. اضافه وزنی که به رویا می آمد. پیش خودش به روال همیشگی اش حتمن گفته بود: “چرا نه، معرفی‌اش می کنم.” به همین دلیل دستش را بالا برد و تکان داد.

من دست تکان  دادن و صدا زدن در شاپینگ سنتر را دوست ندارم. مخصوصن وقتی سر ها با چشم های پر از سئوال برمی گردند. آدم حتمن باید با ریش اصلاح کرده، لباس و مو های مرتب باشد. دستی به موهایم کشیدم و با دست دیگر جواب دست تکان دادن رویا را دادم.

معرفی کوتاه بود. دوتا اسم ودو بار تکرار جمله‌ی “حتمن که خوب هستید”.

هر جوری بود لبخند زدم. معرف رویا به آقای صولتی هم دستش را از بین آن ها بدون این که چیزی بگوید دراز کرد و من هم وقت دست دادن، گفتم: ” به به آقای مرادی.”

رویا در حالی که با دست به آقای صولتی اشاره می کرد، با لبخندی روی لبش که حسی از افتخارش بود و بالا انداختن ابروی چپ اش که لحن غرور در صدایش را تائید می کرد،  گفت: “با اسم آقای صولتی که آشنا هستید.”

آقای صولتی در همان زمان دولا شد و بندکفش مشکی‌اش را سفت کرد. هر چند که سرش پائین بود ولی می شد سرخی صورتش را دید. سرم را بالا آوردم و در جواب رویا در حالی که نگاهم روی اندامش از پائین به بالا می رفت به آرامی گفتم: ” بله، البته.”

قدرت ظاهری رویا در سینه های برآمده و موزون، حتا در باسن گرد و تحت فشار از دامن تنگش نبود، بلکه مثل همیشه در چشم‌های درشت و عسلی اش بود، که حالا در نگاهش به من پر معنا و برنده شده بود. اگر آن موقع می شد نگاهش را منجمد کرد حتمن به رنگ قرمز بود و از جنس شیشه. شکننده و برنده. قرمز، درست هم رنگ دامن کوتاهی که پوشیده بود. سپس رو به آقای صولتی که حالا بلند شده بود کردم و گفتم: “کارهای ایشان را بار ها خوانده ام و بسیار دوست دارم. مخصوصن کتاب صورت های…”

اقای صولتی انگار که منتظر چنین حرفی باشد، دستش را جلو آورد و گفت: “خیلی لطف دارید.”

من هم دستش را فشردم و گفتم: “این را بی تعارف گفتم.” و اضافه کردم: “اگر اجازه بفرمائید بیشتر از این مزاحمتان نمی شم.”

اما آقای صولتی بی هیچ دلیلی انگار که احساس نزدیکی بکند، یا مسئله ای قدیمی یک دفعه در مغزش حل شده باشد، یا یادش رفته باشد که رویا زن سابق من بوده، سرش را نزدیک آورد و گفت: ” قبل از رفتن دوست دارم این کتاب را بدهم خدمت‌تان. آخرین کار من ست. فقط پنجاه جلدش چاپ شده برای صاحب نظرانی مثل شما که اگر ایرادی دارد آن را قبل از چاپ اصلی درست کنم.”

بعد دستم را ول کرد و کتاب کوچکی از جیب کت مشکی اش درآورد و دو دستی انگارکه دارد توی سینی چیزی را تعارف می کند جلوی من گرفت. سرم را خم کردم و کتاب را گرفتم.

نگاه صادقانه‌ی آقای صولتی از من  دو باره با نگاهی عاشقانه به نگاه سرد رویا برگشت و دستم را دو باره در دستش گرفت.

دلم می خواست به ازای این خلوص نیت اش من هم چیزی به او می دادم. شاید از تجربه‌ی خودم در مورد طبیعت حساس رویا که کنارش ایستاده بود و داشت او را بر و بر نگاه می کرد، می گفتم، از معصومیتی گیج پشت ظاهری حراف، از دردهاش. از احساس خفگی کردن‌هاش. ازعادت های تاریک هم خوابگیش که هر بار به نوعی در آدم  باعث حس گناه و شرم می شود. از …

 حرفی نزدم. کتاب را با دست دیگر به  سینه، روی پیراهن چروک سفیدم چسباندم ، به آقای صولتی نگاه کردم و گفتم: ” خیلی لطف دارید. حالا اگر اجازه بفرمائید از… “

 

مرادی قاب عکس را می گذارد روی میز و می گوید: “انگار که حواست این جا نیست.”

می گویم: “بهتره برم جعبه هائی را که برای کتاب ها آوردم از ماشین بیارم.”

می گوید: “چائی ت را تمام نمی کنی؟”

جای جواب برای جمع کردن وسائل چائی کمک می کنم.

مرادی می گوید: ” وقت رفتن، کتابها را با هم کم کم می بریم پائین.” و با خنده ادامه می‌دهد: “سه طبقه که بیشتر نیست.”

بعد از آوردن جعبه ها مرادی برای چیدن کتاب ها و بردن شان کمک می کند.

وقتی دو جعبه آخررا برداشتیم، مرادی انگار که چیزی برای گفتن داشته باشد، جعبه توی دستش را گذاشت روی میز ناهار خوری.عرق سر و صورتش را پاک کرد. بعد عینکش را که تا خال بزرگ وسط دماغش پائین آمده بود به عقب فشار داد، رو به من کرد و گفت: “بالاخره نفهمیدم مشکل رویا خانم چیه؟ “

سرم را پائین انداختم انگار که دارم اسم کتاب های درجعبه‌ی توی دستم را می خوانم و  گفتم: “به هر حال هر کسی در زندگی مشکلی داره. چه می شه کرد. آدم گاه دور بر همین یک مشکل برای خودش دنیائی می سازه که کار را  سخت تر می کنه.”

داشتم طفره می رفتم. از این که هیچ وقت آرام ندارد حتا در خواب، از وسواسش که به او نمی توانی دست بزنی چیزی نگفتم. از سوختگی تنش، آن هم جائی که ذهن را از همخوابگی دور می کند و توانت را به عنوان یک مرد، به بازی تمرکز فکر می کشد، که نمی شود حرفی زد. مثل زخمی در دهان بود که هر چشیدنی یادآور دردی می شد.  درمورد مشکلات آقای صولتی هیچ نمی دانم. برای من اما، مشکل تصویری بود از یک لکه‌ی بزرگ در ذهنم. یک لکه ی بزرگ قرمز رنگ.

مرادی جزوه‌ی آخرین داستان آقای صولتی را از روی میز بر داشت و کنار کتاب‌های داخل جعبه توی دستش جا کرد. سرم را بالا بردم. به جعبۀ کتاب توی دستم اشاره کردم و گفتم: “کم هم سنگین نیست.” 

مرادی انگار به خودش آمده باشد، گفت: “می بخشید حواسم توی حرفی بود که زدی.” وجعبه را از روی میز برداشت و راه افتاد.

دم در گفتم: ” اگر برای آقای صولتی  کاری از من برمی آد حتمن بگو.”

گفت: ” سلامت باشی. چه کار می شه کرد.” و بعد جعبه‌ی توی دستش را زمین گذاشت تا در را ببندد.

حالا به دسته کلید ها نگاه می کند وکلید نقره ای بلندی را بیرون می کشد و می گوید:  “خدا را شکر هر سه تا قفل یک کلید دارن. باورت می شه یک وجب جا و سه تا قفل.”

و بعد صدای کلیک کلیک کلیک.

 

 بهرام بزرگ

ژانویه 2013

 ***********************

عادت

 یک رنگ قهوای روی پیراهن سفید زیر پالتوی مشگی و بلندش تکان تکان می خورد. دور بود درست نمی دیدم . مثل بطری الکل توی پاکت قهوه ای بود که سرش از جیب بغل پالتوش زده بود بیرون.  نزدیک شد. یک گربه کوچلوی کله قهوه ای بود.  شیشه مشروب توی جیب بغل سمت چپش بود. وقتی دگمه های پالتوش را باز کرد معلوم شد. من را پشت پیش خوان کنار در ندید.

هوای بیرون سرد و ابری بود و داخل گالری گرم و پر نور.  سر و وضعش به مشتری نمی خورد . از آنطرف سالن شروع کرد . جلوی هر نقاشی مدتی می ایستاد و توی بحرشان می رفت. چشمهایش نیمه خواب بود. گربه هم همین طور. به هوای مرتب کردن یکی از ویترین ها کلیدها را از توی کاسه سنگی قدیمی که کنار پیش خوان بود برداشتم و بطرفش رفتم. سلامش کردم. در جواب سلام من تا مدتی سرش را تکان تکان میداد. سرش بصورت جعبه چهار گوشی بود که وسطش فرو رفته بود و روی آن پر از مو. سرش را برگرداند و گفت: “می بخشید نمی دانم اجازه داشتم که این گربه را با خودم بیاورم تو یا نه ؟”  خودم را مشغول باز کردن در کمد نشان دادم. در جوابش فقط لبخندی زدم. برای این که چیزی گفته باشم پرسیدم: ” نقاش هستید. ”   گفت: ”  نه ” ولی اشاره به گربه کرد و گفت: ”  این جور که این گربه دارد به نقاشی ها نگاه می کند فکر میکنم که گربه باشد. ”  و زد زیر خنده . باز هم سرش تا مدتی تکان تکان خورد. من هم خندیدم. بیش تر از همه جلوی یکی از کارهای قدیمی که برای فروش نبود ایستاد و گربه میو میو کرد. رو به من کرد و گفت: “نگفتم.”  من دّرِ ویترین مجسمه ها را بستم و برگشتم و روی صندلی گرم و نرم، پشت پیش خوان نشستم.  پیرمرد مدت طولانی جلوی آن نقاشی ایستاد.  کمتر کسی به آن نگاه می کرد.  روی دیوار کنار بود. خوب دیده نمی شد. یکی از کارهای مینو بود. بخاطر موضوعش دوست نداشتم تو خانه باشد.  دلم هم نمی آمد بگذارمش برای فروش. حرفی نزدم. کل سالن را دور زد و یکی یکی کار ها را نگاه کرد ولی دوباره برگشت جلوی همان نقاشی. سرمن پائین بود، مشغول کار دفتری. دیدم بالای سر من ایستاده است. گربه دوباره میو میو کرد. پیر مرد پرسید: ” آن نقاشی را که نگاه می کردم، نفهمیدم روی سنگ قبر با چه زبانی نوشته شده بود. ”   گفتم: ” عربی ولی خط کوفی. ” گفت:  ” کوفی؟”  گفتم: ” خط قدیم قرانی است.”  صدای میو میو گربه بلند و کریه شد.  پیرمرد به گربه گفت: “چته.” سپس گربه را از توی بغلش گذاشت زمین.  میو میو گربه آرامتر شد و آهسته خودش را به طرف کاسه سنگی کشید.  پیرمرد گفت: “خیلی کوچولو است بالا پائین نمی پره. ”   گربه شروع کرد به به وارسی دور کاسه و بو کشیدن.  گاه گداری سرش را بالا می آورد و به من و پیرمرد نگاه می کرد. حالا خودش را چسبانده بود به کاسه سنگی.  پیرمرد گفت: ” دیگه چته.” دولا شد که گربه را بردارد. گربه را از کاسه سنگی جدا کرد. پیرمرد گفت: ” این از همان سنگ قبر توی نقاشی است ؟”  گفتم: “کاسه ! ”  گفت: ” آره خط های موازی خاکستری تیره و رگه های زرد کم رنگ.”  گربه حالا دوباره میو میو میکرد.  پیرمرد شروع کرد به نوازش گربه و به بیرون زل زد. هیچکس توی خیا بان نبود.  برف ملایمی شروع به باریدن کرده بود.  پیرمرد گفت: ” تا تند تر نشده است بهتراست که بروم.” بعد از آن که  خدا حافظی کرد،  بلند شدم و صورتم را به شیشه نزدیک کردم.  بیرون تاریک شده بود. بجز خودم حتا ماشینی هم دیده نمی شد.  دوباره مشغول کار های دفتریم شدم ولی قیافه پیرمرد و گربه توی ذهنم ماند.

آنشب حالم سر جایش نبود.  بطری شراب را گذاشتم بغل دستم. همه اش مینو جلوی چشمم بود.  کاسه سنگی و سنگ قبر هم تمام شب توی ذهنم می آمدند و می رفتند.  بدون شام، جلوی تلویزیون خوابم برد، تا اینکه دخترم زنگ زد.  نیم ساعتی از نوه پسریم گفت و اینکه این تابستان حتمن مرخصی گرفته و به دیدنم خواهند آمد.  بقیه شب به خواب و بیداری گذشت. فردا صبحش چند دقیقه ای ازباز کردن گالری نگذشته بود که پیرمرد از دور سلام کرد و وارد شد. با همان لباس دیروزو گربه توی بغلش.  گفت: ” می بخشید دوباره مزاحم شدم. این گربه ول نمی کند. از دیروز تا بحال هیچی نخورده است.  فکر کردم شاید بخاطر این کاسه سنگی باشد. می شود شیرش را بریزم توی این کاسه.”  حرفی نزدم. گربه با صدای آرام میو میو می کرد.  پیرمرد از جیب پالتوش یک شیشه شیر درآورد و بعد از اینکه من کلید ها را از کاسه سنگی درآوردم  آن را خالی کرد توی کاسه.  گربه بو کشید و دو سه باری سرش را بالاآاورد و به من و پیرمرد نگاه کرد.  سپس با ولع شروع به خوردن کرد.  پیرمرد انگار که احساس راحتی کرده باشد گفت: ” می دانستم که یک چیزی این گربه را به این کاسه سنگی وصلش می کند. ”   بعد روی صندلی کنار من نشست.  گفتم : ” این طرف ها زندگی می کنید. ” گفت: ” سه تا خیابان پائین تر”  گفتم: ” تنها”  اشاره به شیشه الکل توی جیبش کرد و گفت: ” نه چندان ” گفتم: ” ولی گربه را داری ”  گفت: ” چهار پنج روز پیش پیداش کردم.  بیش تراز دو هفته اش نیست. ولش می کردم می مرد.”  بعدش چشمش رفت رو گربه و گفت: ” عجیبه باورم نمی شود ببین چه جوری دارد از این کاسه میخورد!”

گفتم: ” عجیبه باورم نمی شود باید حتمن توی این کاسه غذا بخوری.”  مینو که حالا غذا خوردنش با طمانینه و طولانی بود به من که بی تفاوت به کاسه سنگی نگاه میکردم گفت: ” زندگی گذشته را توی این کاسه واقعن نمی بینی یعنی حس هم نمی کنی” داشت دوباره وارد فلسفه می شد.  برای اینکه موضوع را عوض کرده باشم از خوش مزه گی غذا گفتم . آمد جلوتر و گفت: ” ترا به خدا امتحان کن.  ببین غذا توی این کاسه سنگی خوشمزه تر هم هست. “

کاسه سنگی را من برایش خریده بودم.  پیرزن عتیقه فروش از دیدن من توی آن روز بارانی خوشحال شده بود. نمی خواستم دست خالی بروم. پولش را دادم و خوشحالیش را بشکل کاسه ای بغل کردم و با خودم بردم.  البته از حکاکی دور آن هم که مثل خط میخی بود، ولی نمی شد گفت که چیست هم خوشم آمده بود.

پیر مرد گفت: ” فکر می کنی این کاسه سنگی چند سالش باشد.”  چشمم رفت روی کاسه ولی منتظر جواب من نشد. از جایش بلند شد. بعد به بهانه ای از گالری بیرون رفت و در را هم پشت سرش بست.  چشمانم به گربه قشنگ کله قهوای برگشت که با لذت غذایش را می خورد.

به سرش دست کشیدم.  چشمهایش را خمار کرد و بدنش را کشید.  پائین تخت خوابم منتظر نشسته بود.  صبح زود بود. بدن خودش را می لیسید.  سر صبحانه کنار من نشست و چیزی نخورد. عادتش شده بود.  منتظر می ماند.  آماده رفتن به سر کار شدم. پالتوی مشکی بلندم را تنم کردم و گذاشتمش توی بغلم.

 

بهرام بزرگ

 6/7/10                                   

 ***********************                                                                                                                                  

مگس

   مگس وز وزکنان دوباره سرش را به شیشه کوبید . چند بار بالا و پائین رفت”. انگار روی صفحه شیشه سر می خورد . پس از مدتی  خسته شد . قدم زد و سپس ایستاد .  شاید داشت مثل من به باغچه آنطرف شیشه به شبنم روی گل های سرخ نگاه می کرد.                                                                                          موهای شبنم پخش می شد روی بالش . می گفت: ” برایم یک داستان بخوان تا خوابم ببرد.”  یک ور پشت به من می خوابید . ” داستانی می خواهم  که من را ببرد  توی ایران  توی دهات ایران ، بوی نان تازه بدهد ، بوی خاک نم دار…”  و  من می خواندم آرام آرام . این موقع دیگر دوست نداشت صورتش را ببینم . می گفت مثل بچه ها زود گریه می کنم ، زود میخندم .

  گوشه پنجره عنکبوتی با جثه ای کوچک و سیاه با تارهائی که از روز قبل تنیده بود هم بی صبرانه به وز وز مگس گوش میکرد. چشمم را از مگس و هوای نم دار  بیرون برداشتم . کتاب کنار دستم را بلند کردم و بیشتر رفتم زیر لحاف. نمی دانم که چرا آ ن قدر سردم بود . شاید بخاطر فکر آمدن  سعید بعد از این چند سال بود. لحاف را بالاتر کشیدم.

حتمن می گفت ” خدای من  چه هیجانی داشت. سرعت آب چقدر زیاد بود. باورم نمی شود تو این قدر حرفه ای هستی. اگر به خاطر تو نبود جرات نمی کردم  توی همچین قایقی بشینم. خیلی خوشم آمد. دست و بازوی سعید را بغل می کند و می گوید: ” حالا می فهمم چرا انقدر این ورزش های خطرناک را دوست داری.”  سپس با صدائی آرام و خفه می گوید ” می توانم  ماه دیگر هم با تو بیایم ؟ آره “. بعد سرش را می گذارد روی  شانه اش و آرام آرام میگوید ” آه مثل تو من هم عاشق طبیعتم  میدانی… دوست دارم توی یک دهات سر سبز و دور افتاده زندگی کنم از آنهائی که  از وسطش یک رودخانه سنگی پر آب رد میشود سرد سرد. تو چی؟ ” سرد سرد را بلند و با هیجان می گوید و منتظر جواب سعید نمی شود و چون سعید از من هم بلند تر است، چهار پایه کنار تختش را جلو می کشد، روی آن می ایستد تا او را عاشقانه  ببوسد. آنطور عاشقانه و طولانی که لب بالایش سرخ می شود و باد میکند.  به همه می گوید از خوردن این غذاهای هندی ببین لبم چطور باد کرده است. سعید جلو همه میخندد ولب شبنم بیشتر سرخ می شود.  سعید وقت بوسیدن مثل همیشه دستش را روی شانه شبنم  میگذارد. نه مثل من که دستم را توی موهایش میکردم.

موهایش روی آب رودخانه مثل روی بالش پخش شده بود و شاید شفاف تر. وآن طور که در روزنامه محلی نوشته بود: ”  سعید در یک آن  آن را دور مچ دستش پیچید و با قدرت بطرف خودش کشید. “

 روزنامه فردای آن روز را بخاطر عکس شبنم  نگهداشتم . ” سرعت بی سابقه آب رودخانه ”  بالا و با حروف بزرگ بود و عکس شبنم درست مثل مدل روی مجله ها کمی پایئن تر.  نفهمیدم این عکس را سردبیر از کجا پیدا کرده بود. برای روزنامه  کسی به من هم زنگ زد که آ یا عکسی از شبنم و سعید دارم. خواستم بگویم همه عکسهای قدیمی من از شبنم و یا از شبنم و خودم را در  روز نامزدی آنها  توی اجاق دیواری این اتاق انداختم و با یک بطر شراب قرمز سوختنشان را شور مزه مزه کردم . گفتم: ” نه متاسفانه ندارم.”

گرمم میشود و لحاف را پس میزنم . حالا نم بارانی شروع شده و مگس خسته هنوز روی شیشه راه می رود و عنکبوت هنوز انتظار میکشد.

من از انتظار بدم می آید. فکر میکنم تا فردا که قرار است سعید بیاید دیگر نخوابم . دوست دارم چند روزی را که پیش من می ماند همه روز را بخوابم انگار که مریض شده ام. راستش  حرفی هم برای گفتن و یا شنیدن ندارم . از صحبت کردن با سعید همیشه اجتناب می کردم . احساس بدی داشتم ، احساس رو راست نبودن.  شبنم می گفت: ”  کسی که نمی داند . نزدیکی من و تو یک سال قبل از آمدن سعید به این جا تمام شد ، گیرم که حالا نزدیکترین  دوست توست . فکر کن  گذشته انگار که نبود “.

پیش خودم می گویم راست می گوید فقط این عکسها بودند که آنهم حالا جزئی از هوای این اتاق شده اند و کمی از خاکستری که توی اجاق مانده. با این فکر احساس بهتری می کنم.

دوشنبه یا سه شنبه جه فرقی میکند سعید خودش  گفت  که حتمن زنگ می زند

شبنم می گفت: ” چرا در تلفن زدن ان قدر تنبلی می کنی . “

سعید می گفت: ” هر روز به شبنم  زنگ می زنم صدایش را حداقل باید  روزی یک بار  بشنوم .”

از رختخواب بیرون می آیم هوا رو به تاریکی می رود . چراغ ها را روشن می کنم. تلفن دستیم را بر می دارم که دو باره به پیغام سعید گوش کنم که صدای زنگ در بلند می شود. به ساعت دیواری نگاه می کنم ساعت شیش و ده دقیقه است بلند می گویم ” کیه  آمدم. ”  صدای زنگ در کوتاه است. مثل کسی که مطمئن نیست باید زنگ بزند یا نه . صدائی از پشت در آرام می گوید:  ” سعید هستم ”  تعجب می کنم مگر قرار نبود فردا برسد  ساکت و آرام راهرو را بر می گردم و دمپا ئی تازه ای را  که خریده ام  پایم می کنم و توی آینه موهایم را با دست صاف می کنم . فرصتی برای عوض کردن پیراهن کهنه و کثیفم نیست . با صدای بلند می گویم ” به به مگر قرار نبود زنگ بزنی .” زنگ بزنی را باید بلند تر شنیده باشد چون آنموقع در باز بود . لبخند روی لبش زورکی بود. دستش را باز نکرده بود برای بغل کردن. دستم را جلو بردم صورتم را هم همینطور.

حالا به آن بلندی نبود که فکر میکردم. یا اینکه بخاطر دم پائی جدیدم بود. کیف قدیمی مشکی اش روی شانه اش بود . با یک کت مشکی رنگ و رو رفته  روی شلوار جین. چمدان کوچک کنار دستش را برداشتم و بلند گفتم ” خیلی خوشحالم کردی بیا تو ببینم . ”  چشمان روشنش پشت لنزهای عینکی که با نور تغیر رنگ میدهند کدر و خسته به نظر می رسیدند . ولی موهای کوتاهش هنوز پر پشت و سیاه بود .

سعید هنوز ننشسته گفت: ” می شود یک سیگاری بکشم ” با تعجب گفتم: ”  سیگار!  معلومه که می شود .”

دست راستش رفت توی جیب کنار کتش و یک بسته سیگار درآورد و با دست دیگر توی جیب شلوارش دنبال کبریت می گشت.

کدام دستش موهای شبنم را توی آن فشار آب رود خانه گرفته بود . هیچ وقت دقت نکرده بودم . توی عکس روزنامه طوری که ایستاده بود فکر می کنم دست چپش بود با موهای تو دستش نمی شد انگشترش را دید.همان دستی که الان توی جیب شلوارش دنبال کبریت می گشت و پیدا نکرد.

گفتم: ” بیا، توی آشپز خانه کبریت هست.” کتری آب را گذاشتم روی اجاق گاز و گفتم: ” کی رسیدی ؟ ”  منتظر کبریت نشد سرش را دولا کرد و با آتش اجاق سیگارش را روشن کرد. پک محکمی زد و گفت: ”  راستش امروز صبح زود رسیدم.”  سپس مکثی کرد و گفت ” در ضمن هواپیمای ساعت دوازده شب را هم برای برگشتن رزرو کرده ام ”  با تعجب گفتم: ” این حرف ها چیه که می زنی، بعد از این همه سال مگه می شود.”  انگار حرف من را نشنیده باشد  ادامه داد: ” تمام روز را توی قبرستون گذراندم، فکر می کردم چه کار باید بکنم، این پنج سال …” موقع ریختن چای درست نفهمیدم چه می گوید . وقتی که استکان های چای را روی میز می گذاشتم سر چمدانش بود . آنرا باز کرد و جعبه چوبی کوچکی را درآورد و گذاشت روی میز کنار استکان چای و بسته سیگارش.

 نگاهش به جعبه بود که گفت ” فکر می کنی به جواز شهرداری احتیاج هست”  گفتم :” برای چه کاری”  گفت: ”  برای د فن موهای شبنم ” چشمم رفت روی جعبه. مدتی گذشت استکان چای را برداشتم و گفتم: ” میخواهی مراسم هم بگیری .”  توی صورتم نگاه کرد و گفت:” نه ” و بعد از سکوتی طولانی ادامه داد: ” ولی می خواهم تو انجامش بدهی ”   گفتم: ” چرا من!”  نگاهش رو صورتم ماند . انگار چیزی می خواست بگوید ولی نگفت. من ادامه دادم: ” چرا نمی مانی فردا با هم برویم شهرداری، حتمن یک قوانینی برای این کار هست”  گفت: ” نه، تصمیم را گرفته ام. می دانم اگر بمانم نمی توانم از خودم جداش کنم. مدتها طول کشید. می دانی  این طوری  بهتر است.”

  تا وقتی که سعید را بردم فرودگاه  دیگر حرف زیادی بین ما رد و بدل نشد. وقت  خداحافظی سخت بغلم کرد.  صورتش آرام بود و خیس. انگار راحت شده بود .

در راه  برگشت از فرودگاه  کلافه  همه اش در فکر موهای شبنم بودم که حالا در خانه منتظرم بود .

وقتی که به خانه رسیدم چشمم رفت به گوشه پنجره. مگس توی تار عنکبوت حالا داشت  خسته دست و پا می زد .

 

 بهرام بزرگ

2011/1/7                                                                                   

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Spam protection by WP Captcha-Free